من خدا را دیدم در آن جاری آب ، در آن بٌعد بزرگ، من خدا را دیدم وقتی آب می شست اشک را از صورت سنگی ، شانه می زد موی سبزش را ناز میکرد تیزی دستش را ...
من دیدم دامنی پر مهر و سپید روی سر سبزی جنگل، نرم و آهسته همهٌ برگها را لمس می کرد گاهی پر رنگ تر از لحظه قبل ... و خدا آنجا بود وقتی سنجاقک پرید ، قاصدک رقصید ، باد وزید و فقط می خندید حتی وقتی شکست خانه حلزونی و شکایت نکرد که چرا ...
زندگی جاری بود مثل رودی روان ، از شوق لبریز ، از نگاه سیراب ، همه خوشحال بودند که روید از دل سنگ جوانه ای نرم نرم ...
و چه زیبا بود وقتی موج ساز می زد ، پرنده می خواند و قطره یاری می کرد موری را که بگذرد بی خطر از رود .
خدا آنجا نشسته بود در کنار زخم کوه ، گویا فرو ریخته بود قسمتی از وجودش ، خشکیده بود چند درختش و خدا یاد می داد به کوه که چگونه چشمها را ببندیم روی سختی ها و دل خوش کنیم به رویش گل سرخی که می روید از دورنمان.